اگه حال دارین شاید این براتون جالب باشه… اینا رو از دفتر خاطراتم برداشتم
جالب تریناش و برا شما مینویسم :
1381 زمستون : نیمه ی شعبانه : جلوی در چراغونیه و همه همسایه ها جمع شدن جلوی در ما آخه حسابی پول جمع کردیم و امشب قراره جشن بر پا کنیم، کوچه رو شستیم و به همه گفته بودیم که جلوی درشون و تمیز کنن . یکی از بچه ها ضبط 3000 اورد و شروع به رقصیدن کردیم و تا شب گفتیم و خندیدیم ، حتی لیلا و ساناز با دوستاشون تو کوچه رقصیدن ( جا خواهری ساناز خیلی ناز میرقصید ) بعد شیرنی ها رو پخش کردیم ، حدود 12 شب بود که جشن تموم شد .
توضیحات : من اون موقع 15 ساله بودم و لیلا و ساناز همسایه هایه روبروی ما هستن که تا دلتون بخواد با اونا و دوستاشون خاطره دارم ، چقدر به هم تیکه مینداختیم و گر خونی میکردیم ... چه رود گذشت .........................


1382 بهار : به مسابقات انتخابی تیم ملی تکواندو دعوت شدم ، . فقط از روز مسابقات می گم که تو انزلی بود . تو تیم خیلی غریب بود ، از باشگاه شاهین فقط من بودم که دعوت شدم و بقیه بجه ها ( علی بولدوزر ، علی گریدر و سعید تراکتور و امیر غلتک و ...) هیچ کدوم نبودن ، واسه قهرمانی چه دعا هایی از مفاتیح بیرون کشیده بودم و واسه خدا حواله کردم ، اما تو بازی دوم به یه تهرانی باختم . انگاری دنیا رو سرم خراب شده بود باورم نمی شد ،از خونوادم کسی نیومده بود ، دلم میخواست زود تر برگردم .....
توضیحات : باید بگم که من دان 2 تکواندو دارم و ارشد باشگاه ام ، چون از اولین شاگردای باشگاه شاهین بودم ( یعنی دومین نفری که ثبت نام کردم اولیش امیر غلتک بود).

1382شهریور: تو هنرستان فنی قبول شدم . { معدل ام پایین بود بایید آزمون ورودی میدادم }
1383 بهار : زانوم تو مسابقات توابع شکست و یک سال تکواندو رو گذاشتم کنار .
1384 : خرداد : سعید و فرهاد یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستام ، اسباب کشی کردن و رفتن ... دلگیر ترین حادثه زندگیم .............. باز به باشگاه برگشتم علی بولدوزر و امیر ، که به خاطر من بی خیال باشگاه شده بودن ، اونا ام اومدن ، حالا باید حال بچه سوسولایی که خودمون بهشون ارماکی و انماکی یاد داده بودیم و میگرفتیم ، مسخره ها چون استاد عوض شده بود و یه کم اسگل میزد ، باشگاه و به گند کشیده بودن ، ارشدم شده بود یه پسر چشم زاغ و توخس به اسم امید که بد شاخ بازی در می اورد و شده بود ارشد باشگاه.... تازه اومده بود شهرک ما یعنی بعد از رفتن من و رفیقام از باگاه ثبت نام کرده بود ، استاد ام که دانشگاه و تموم کرده بود شده بود آشخور مملکت( سربازی ) خلاصه استاد جدیده ما رو نمیشناخت و اصلآ تحویل نمیگرفت ، از پارسال کسی از کمربن مشکی ها نمونده بود و همه تازه بودن ، این امیده ام دیگه داش شورش و در می اورد ، حتی چند بار نزدیک بود درگیر بشیم ، ولی امیر میگفت تو مبارزه حالشو بگیرم .

بعد از سه هفته که بدن ام آماده تر شد ، 5 شنبه که روز مسابقاته همه گرد نشستن . استاد هاشم چند تا از رنگی ارو مبارزه انداخت ، تا اینکه نوبت به امیر رسید ، امیر یه کم طپله و کنده ، نامرد امید و باهاش انداخت ، منو علی پا شدیم وسایلش و بستیم و گفتم که تا میتونی حالشو بگیر ........
مبارزه شروع شد ، امیر نامردی نکرد تا تونست ازش کتک خورد ، کفری شده بودم صدای کیهاب امید رفته بود تو سرم ، امیر نمیتونست جلوش کار کنه ، افت کرده بود یا ترسیده بود و نمی دونم ..... راند دوم بود که یه دی چاگی ( شبیه جفتکه ) تو شکمش افتاد رو زمین ، امید بد نگام میکرد ، انگار که داشت میگفت عقده ی منو رو سر امیر خالی ، آخه من تو باشگاه اصلا باهاش تا نمیکردم و مدام حالشو میگرفتم ، انگار نمیدونست من تو لیگ تهران پا میزنم و دو بار قهرمان نو جوانان توابع تهران شدم ، داشتم میگفتم ، امیر نای حرف زدن نداشت از استاد اجازه گرفت تا بره لباساشو بپوشه ، بعد از چند مبارزه ی کوتاه بقیه اینبار دیدم امید باز کلاه و هوگو شو داره میبنده ، تتو همین حال متوجه استاد شدم که اشاره میکنه منم حاضر شم . به امید که اون سمت باشگاه بود نگاه کردمم ، چشم تو چشم شدیم ، امیر هنوز نرفته بود و اونور نرده ها نشسته بود ، تا فهمید قراره من با امید مبارزه کنم صدام زد ، رفتم پیشش ، گفت میخوا حالشو اساسی بگیرم ، دروغ نمیگم قلب ام بد می تپید ، مبارزش خوب بود ، استاد صدامون زد ، به علی نگاه کردم که میگفت بزن تو سرش ، روبروی هم ایستادیم و بعد از احترام مبارزه شروع شد 70 تا شاگرد باشگاه همه حواسشون به ما بود ، سکوت باشگاه و گرفته بود ، راند اول اصلا به هم همله نکردیم و فقط نشون میدادیم ، امید خیلی دور از من وای میساد ، شگردش دولیا و و دوبل بود ( دولیا: ضربه به سر . دوبل : دو ضربه ی متوالی به ضربه گیره با دو پا ها ی چپ و راست ) راند دوم که شروع شد امید یه دوبل طرف انداخت و من بهش چسبیدم . بعد من حمله کردم و 1 امتیاز گرفتم ، متوجه ضعف شدید امید تو ضد حمله شدم ، فهمیدم موقع ایکه حمله میکنم یه کم هول میشه و نمیتونه ضربه بزنه ، راند دوم تا تونستم حمله کردم تا میخورد زدمش ، اونم چند تایی پا انداخت ، میخواستم یه جوری اساسی حالشو بگیرم ، امیرو علی بلدوزر که هتما تا هالا این مطالب و خوندن میدونن من تو موندولیا _ ضربه چرخشی تو سر_ استادم . راند سسوم آقا تو یکی از حمله های امید چنان پریدم و به کله اس موندولیارو خوابوندم که استاد در جا"گالیو" و رو داد و امید کله پا شد ، امیر داد میزد و بلند بلند میخندید ، بعد از باشگاه امید و از تو بوفه دیدم که داره میره ، نگام نکرد . همه میگفتن خوب حالشو گرفتی ، خیلی قد بازی در می اورد ، بعد از اون امید کمتر باشگاه اومد و باز ارشد شدم تا اینکه ................
شهریور 1384 : تو کنکور قبول نشدم و اولین شکست زندگیم صورت گرفت : خیلی از دوستام ( محمد ، مجید ،علی ، حامد ، مرتضی ) افتادن شهرستان ، رابطه امون کمرنگ شد .
رفتم تو کار فنی و برشکاری پلاسما تا کنکور بعدی......
زمستون 1384 : با ساناز که 1 سال بود رابطه داشتم( بهتره بگم 6 سال ، چون حدود یه سال بود که با هم قرار میزاشتیم ) قطع شد . چرا شو نپرسین . دومین شکست زندگیم ..........
تابستون 1385 : پام دوباره از زانئ شکست ودیگه باید با دنیای تکواندو { دنیای آرزو ها و خاطره ها } به گفته ی پزشک ، خدا حافظی میکردم .......... باز بگم شکست ؟ چی بگم ..........
پاییز 1385 مهر: باز قبول نشدم و دیگه افسردگی گرفتم .
مهر 1385: با سارا که 17 سالش بود دوست شدم ( دوست شدنمون واسه خودش داستانیه . بگم..؟ .. میگم ..
آقا ما تو جشن قبولی رضا ( از دوستامه ) دعوت شدیم و با بقیه یه چشمه تکنو اومدیم ( رباطیکم و ندیدی وگرنه کفت میبره ) مامان رضا ام فیلم برداری میکرد . بعد از جشن سارا که دختر خاله ی رضا ست . منو تو فیلم میبینه و نمیدونم از چی من خوشش میاد ( خودش میگه از استیلت خوشم اومده بود) و پا پیچ من میشه . اسممو از رضا میپرسه و اون میگه که من دوستشم ، و خلاصه شماره ی منو از گوشی رضا گیر میاره و زنگ میزنه به من ، من خر نمیدونم چرا این رابطه رو شروع کردم ، اولین بار قرار گذاشتیم بریم سینما ، اونجا دیدمشو یه دل که نه 100 دل عاشق هم شدیم ، تا اینکه فهمیدم اون اصلا اخلاق جالبی نداره ، یعنی خیلی دوست داشت که مثل پسرا باشه و آرایش خفن و پرو بازی و تابلو بازی در بیاره ، حالا که من میخواستم یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیارم و بی خیال اون بشم ........ اوف . 3 ماه میشد که سارا بهم زنگ زده بود و رضا فهمید که ماجرا از چه قراره ، چشمتون روز بد نبینه شب بود که رضا با موتور اومد جلوی درمون و اول از همه گوشی مو خواست اونو بهش دادم ، شماره ی سارا رو که پیدا کرد یهو دیدم رنگ صورتش صورتی شد و بعدش سرخ شد ، یه خورده ترسیدم تا اینکه کلاه اومد تو صورتمو دنیا جلوی چشام تیره و تار شد
خیلی وقته از شر سارا و رضا اون گوشی در پیت خلاص شدم ( آخه رضا شکوندش)
اسفند 1385: شروع دانشگاه آزاد به عنوان پذیرش بدون کنکور .........هی ی ی ی هَ هَ هَ هَ 



حالا من شدم هم دانشجو ، هم خیاط ، هم 19 ساله ( 12 اسفند ) ، هم وبلاگی
تازه خیلی از حوادث مهم دیگرو واستون نگفتم ، مثل ازدواج خواهرم و دایی شدن و و دعوا های از نوع بی خطرش به همراه دوستان و دوران بسیج شدنم و موذن شدن مسجد سر کوچه و و و خریدن موتور پولسار ( البته داغون شدشو تونستم ماه پیش قالب یکی از آشنا ها کنم )و خیلی دیگه ..
قربون اونایی برم که لطف میکنن و نظر میدن تا با هم آشنا شیم
خیلی دوستون دارم ، چون حالا شماین که دارین دفتر خاطرات منو پر میکنین

