تبليغاتX
عشق دریایی
                 عشق دریایی
به وبلاگ من خوش آمديد . اميدوارم لحظات خوبي را سپري كنيد . با تشكر زئوس
                                                                           صفحه نخست                 ايميل مدير                    طراح قالب                     قالبكده  

                           مديريت

وضعيت در ياهو

                    نويسندگان

                    موضوعات

 تریلر ها ، کد ها و راهنمایی ها
کمی عاشق باش
خدا...عشق مجسم من
همه چیز همه جا
!!! دختر .. پسر !!!
عکاس باشی .( اوه اوه اوپ....
یوسف زهرا مهدی(عج)
اطلاعات عمومی
موبایل( دانلود تم.بازی.آموزش.عکس)

 

                       لوگو وبلاگ


طراح قالب




 

      

اگه حال دارین شاید این براتون جالب باشه… اینا رو از دفتر خاطراتم برداشتم

جالب تریناش و برا شما مینویسم :

1381  زمستون  : نیمه ی شعبانه : جلوی در چراغونیه و همه همسایه ها جمع شدن جلوی در ما آخه حسابی پول جمع کردیم و امشب قراره جشن بر پا کنیم، کوچه رو شستیم و به همه گفته بودیم که جلوی درشون و تمیز کنن . یکی از بچه ها ضبط 3000 اورد و شروع به رقصیدن کردیم و تا شب گفتیم و خندیدیم ، حتی لیلا و ساناز با دوستاشون تو کوچه رقصیدن ( جا خواهری ساناز خیلی ناز میرقصید ) بعد شیرنی ها  رو پخش کردیم ، حدود 12 شب بود که جشن تموم شد .

توضیحات : من اون موقع 15 ساله بودم و لیلا و ساناز همسایه هایه روبروی ما هستن که تا دلتون بخواد با اونا و دوستاشون خاطره دارم ، چقدر به هم تیکه مینداختیم و گر خونی میکردیم ... چه رود گذشت .........................

 

1382 بهار : به مسابقات انتخابی تیم ملی تکواندو دعوت شدم ، . فقط از  روز مسابقات می گم  که تو انزلی  بود . تو تیم خیلی غریب بود ، از باشگاه شاهین فقط من بودم که دعوت شدم  و بقیه بجه ها ( علی بولدوزر ، علی گریدر و سعید تراکتور و امیر غلتک و ...) هیچ کدوم نبودن ، واسه قهرمانی چه دعا هایی از مفاتیح بیرون کشیده بودم و واسه خدا حواله کردم ، اما تو بازی دوم به یه تهرانی باختم . انگاری  دنیا رو سرم خراب شده بود باورم نمی شد ،از خونوادم کسی نیومده بود ، دلم میخواست زود تر برگردم .....

توضیحات : باید بگم که من دان 2 تکواندو دارم و  ارشد باشگاه ام ، چون از اولین شاگردای باشگاه شاهین بودم  ( یعنی دومین نفری که ثبت نام کردم اولیش امیر غلتک بود).

1382شهریور: تو هنرستان فنی  قبول شدم . { معدل ام پایین بود بایید آزمون ورودی میدادم }

1383 بهار : زانوم تو مسابقات توابع شکست و یک سال تکواندو رو گذاشتم کنار .

1384 : خرداد  : سعید و فرهاد یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستام ، اسباب کشی کردن و رفتن ... دلگیر ترین حادثه زندگیم .............. باز به باشگاه برگشتم علی بولدوزر و امیر ، که به خاطر من بی خیال باشگاه شده بودن ، اونا ام اومدن ، حالا باید حال بچه سوسولایی که خودمون بهشون ارماکی و انماکی یاد داده بودیم و میگرفتیم ، مسخره ها چون استاد عوض شده بود و یه کم اسگل میزد ، باشگاه و به گند کشیده بودن ، ارشدم شده بود یه پسر چشم زاغ و توخس به اسم امید که بد شاخ بازی در می اورد و شده بود ارشد باشگاه.... تازه اومده بود شهرک ما یعنی بعد از رفتن من و رفیقام از باگاه ثبت نام کرده بود ، استاد ام که دانشگاه و تموم کرده بود شده بود آشخور مملکت( سربازی ) خلاصه استاد جدیده ما رو نمیشناخت و اصلآ تحویل نمیگرفت ، از پارسال کسی از کمربن مشکی ها نمونده بود و همه تازه بودن ، این امیده ام دیگه داش شورش و در می اورد ، حتی چند بار نزدیک بود درگیر بشیم ، ولی امیر میگفت تو مبارزه حالشو بگیرم .

بعد از سه هفته که بدن ام آماده تر شد ، 5 شنبه که روز مسابقاته همه گرد نشستن . استاد هاشم چند تا از رنگی ارو مبارزه انداخت ، تا اینکه نوبت به امیر رسید ، امیر یه کم طپله و کنده ، نامرد امید و باهاش انداخت ، منو علی پا شدیم وسایلش و بستیم و گفتم که تا میتونی حالشو بگیر ........

مبارزه شروع شد ،  امیر نامردی نکرد تا تونست ازش کتک خورد ، کفری شده بودم صدای کیهاب امید رفته بود تو سرم ، امیر نمیتونست جلوش کار کنه ، افت کرده بود یا ترسیده بود و نمی دونم ..... راند دوم بود که یه دی چاگی ( شبیه جفتکه ) تو شکمش افتاد رو زمین ، امید بد نگام میکرد ، انگار که داشت میگفت عقده ی منو رو سر امیر خالی ، آخه من تو باشگاه اصلا باهاش تا نمیکردم و مدام حالشو میگرفتم ، انگار نمیدونست من تو لیگ تهران پا میزنم و دو بار قهرمان نو جوانان توابع تهران شدم ، داشتم میگفتم ، امیر نای حرف زدن نداشت از استاد اجازه گرفت تا بره لباساشو بپوشه ، بعد از چند مبارزه ی کوتاه بقیه اینبار دیدم امید باز کلاه و هوگو شو داره میبنده ، تتو همین حال متوجه استاد شدم که اشاره میکنه منم حاضر شم . به امید که اون سمت باشگاه بود نگاه کردمم ، چشم تو چشم شدیم ، امیر هنوز نرفته بود و اونور نرده ها نشسته بود ، تا فهمید قراره من با امید مبارزه کنم صدام زد ، رفتم پیشش ، گفت میخوا حالشو اساسی  بگیرم  ، دروغ نمیگم قلب ام بد می تپید  ، مبارزش خوب بود ، استاد صدامون زد ، به علی نگاه کردم که میگفت بزن تو سرش ، روبروی هم ایستادیم و بعد از احترام مبارزه شروع شد 70 تا شاگرد باشگاه همه حواسشون به ما بود ، سکوت باشگاه و گرفته بود ، راند اول اصلا به هم همله نکردیم و فقط نشون میدادیم ، امید خیلی دور از من وای میساد ، شگردش دولیا و و دوبل بود ( دولیا: ضربه به سر . دوبل : دو ضربه ی متوالی به  ضربه گیره با دو پا ها ی چپ و راست ) راند دوم که شروع شد امید یه دوبل طرف  انداخت و من بهش چسبیدم . بعد من حمله کردم و 1 امتیاز گرفتم ، متوجه ضعف شدید امید تو ضد حمله شدم ، فهمیدم موقع ایکه حمله میکنم یه کم  هول میشه و نمیتونه ضربه بزنه ، راند دوم تا تونستم حمله کردم تا میخورد زدمش ، اونم چند تایی پا انداخت ، میخواستم یه جوری اساسی حالشو بگیرم ، امیرو علی بلدوزر که هتما تا هالا این مطالب و خوندن  میدونن من تو موندولیا _ ضربه چرخشی تو سر_ استادم . راند سسوم آقا تو یکی از حمله های امید چنان پریدم و به کله اس موندولیارو خوابوندم که استاد در جا"گالیو" و رو داد و  امید کله پا شد ، امیر داد میزد و بلند بلند میخندید ، بعد از باشگاه امید و از تو بوفه دیدم که داره میره ، نگام نکرد . همه میگفتن  خوب حالشو گرفتی ، خیلی قد بازی در می اورد ، بعد از اون امید کمتر باشگاه اومد و باز ارشد شدم تا اینکه ................

شهریور 1384 : تو کنکور قبول نشدم و اولین شکست زندگیم صورت گرفت : خیلی از دوستام ( محمد ، مجید ،علی ، حامد ، مرتضی ) افتادن شهرستان ، رابطه امون کمرنگ شد .

رفتم تو کار فنی و برشکاری پلاسما تا کنکور بعدی......

زمستون 1384 : با ساناز که 1 سال  بود رابطه داشتم( بهتره بگم 6 سال ، چون حدود یه سال بود که با هم قرار میزاشتیم )  قطع شد . چرا شو  نپرسین . دومین شکست زندگیم ..........

تابستون 1385 : پام دوباره از زانئ شکست ودیگه باید با دنیای تکواندو { دنیای آرزو ها و خاطره ها } به گفته ی پزشک ، خدا حافظی میکردم .......... باز بگم شکست ؟ چی بگم  ..........

پاییز 1385 مهر: باز قبول نشدم و دیگه افسردگی گرفتم .

مهر 1385: با سارا که 17 سالش بود دوست شدم ( دوست شدنمون واسه خودش داستانیه . بگم..؟ .. میگم ..

آقا ما تو جشن قبولی رضا ( از دوستامه ) دعوت شدیم و  با بقیه یه چشمه تکنو اومدیم ( رباطیکم و ندیدی وگرنه کفت میبره ) مامان رضا ام فیلم برداری میکرد . بعد از جشن سارا که دختر خاله ی رضا ست . منو تو فیلم میبینه و نمیدونم از چی من خوشش میاد ( خودش میگه از استیلت خوشم اومده بود) و پا پیچ من میشه . اسممو از رضا میپرسه و اون میگه که من دوستشم ، و خلاصه شماره ی منو از گوشی رضا گیر میاره و زنگ میزنه به من ، من خر نمیدونم چرا این رابطه  رو شروع کردم ، اولین بار قرار گذاشتیم بریم سینما ، اونجا دیدمشو یه دل که نه 100 دل عاشق هم شدیم ، تا اینکه فهمیدم اون اصلا اخلاق جالبی نداره ، یعنی خیلی دوست داشت که مثل پسرا باشه و آرایش خفن و پرو بازی و تابلو بازی در بیاره ، حالا که من میخواستم یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیارم و بی خیال اون بشم ........ اوف . 3 ماه میشد که سارا بهم زنگ زده بود و رضا فهمید که ماجرا از چه قراره ، چشمتون روز بد نبینه  شب بود که رضا  با موتور اومد جلوی درمون و اول از همه گوشی مو خواست اونو بهش دادم ، شماره ی سارا رو که پیدا کرد یهو دیدم رنگ صورتش صورتی شد و بعدش سرخ شد ، یه خورده ترسیدم تا اینکه کلاه اومد تو صورتمو دنیا جلوی چشام تیره و تار شد

خیلی وقته از شر سارا و رضا اون گوشی در پیت خلاص شدم ( آخه رضا شکوندش)

 

اسفند 1385: شروع دانشگاه آزاد به عنوان پذیرش بدون کنکور .........هی ی ی ی هَ هَ هَ هَ

حالا من شدم هم دانشجو ، هم خیاط ، هم 19 ساله ( 12 اسفند ) ، هم وبلاگی

تازه خیلی از حوادث مهم دیگرو واستون نگفتم ، مثل ازدواج خواهرم و دایی شدن و و دعوا های از نوع بی خطرش به همراه دوستان و دوران بسیج شدنم و موذن شدن مسجد سر کوچه و  و و خریدن موتور پولسار ( البته داغون شدشو تونستم ماه پیش قالب یکی از آشنا ها کنم )و خیلی دیگه ..

 

قربون اونایی برم که لطف میکنن و نظر میدن تا با هم آشنا شیم

 

خیلی دوستون دارم ، چون حالا شماین که دارین دفتر خاطرات منو پر میکنین

 



[لينك ثابت]

نویسنده : زئوس «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 1386/05/03

    لينك باكس  

درباره وبلاگ



من دانشجوی دانشگاه یادگاره امام تو زندگی چیزی ندیدم که برام قشنگ باشه جز خدای خوبم

 جستجو


  ماهنامه

 86/06/22 - 86/06/31
 86/05/01 - 86/05/07
 86/04/22 - 86/04/31
 86/04/08 - 86/04/14
 86/03/22 - 86/03/31

 

  آمار

 
بازديد ها :

پيوند هاي روزانه

پيام مدير

               پيوند ها

   


آموزش طراحي قالب

آرشيو پيوند هاي روزانه

تازه فهمیدم .. من عاشق تنها بودن ...چون خودرا بی نقاب میبینم...

ندانستن بهتر بود ...نه..؟!

ميدوني

با خدا باش و پادشاهی کن .... بی خدا باشو هر کاری کن

اهای دوستان ....کمٍک

خدایش داری نگام میکنی خدا جونم

چه کنم با دل زارم...

اینارو کی گفته نمیدنم!

زئوس کیه؟ هان

او رفت............

مهم .....مهم......

Thief:Deadly Shadows

پسر های ژیگول و مردان خدا

راهنمای onspeed

کد و راهنمای :

کم لحظه ای عاشق

آموزش پیشرفتهی هک

حادثه کثیف


   

گالري قالب وبلاگ
دانلود موزیک کلیپ های هیچکس( جدید ترین ها )
سایت ایرانی و بزرگ بازی
وقت عاشقی
مجله مرجع موبایل
بوی مهدی میاد...نه؟
رضا
همیشه خوشگل
20stoomسعید جون
سرزمین شکلات(مهدی جون)
دلداری .(مهرداد جون)
SHAGAYEG
دوست خوبم زینب